تولد دو رقمی
دوازده تیر هزار و سیصد و نود و دو (تاریخ مطلب متعلق به ویرایش مجدد و گذاشتن عکس می باشد)
ارغوان قشنگم ده ماهه شدنت مبارک.

دیشب یه تولد کوچیک برات گرفتیم. یه تولد چهار نفره با من و شما و عمه زهرا و بابا محسن که زحمت کیک رو هم عمه جون کشیده بودند. تولد ده ماهگی شما با تولد عمه جون یکی شده بود. ایشالله هردو تون صد و بیست ساله بشید.
چقدر زود ده ماه گذشت. چقدر زود داری بزرگ میشی، واقعا به یک چشم بر هم زدن. البته وزنت از شش ماهگی تا حالا فقط صد گرم بیشتر شده، یعنی نه کیلو و صد گرم شدی و البته من می دونم که همه اینها به خاطر در آوردن دندوناته و شما الان صاحب هشت مروارید قشنگ تو صدف دهان قشنگت ترت هستی.
قدت هم هفتاد و هفت و دور سرت هم چهل و شش شده. به جز وزنت همه چیز خوبه.
شما الان که ده ماهه شدی ماشالله هزار ماشالله خیلی شیطون شدی و اصلا نباید چند ثانیه هم ازت غافل شد. مثلا دیروز که تو اتاقت خواب بودی؛ یهو بابایی اومد بهت سر بزنه با اینکه من چند لحظه قبل بهت سر زده بودم بیدار شده بودی و تو تختت ایستاده بودی و لبه تختت رو گرفته بودی، داشتیم سکته می کردیم.
صدای دست زدنت خیلی بلند شده و تا میگیم دست دسی خیلی محکم دستات رو میزنی به هم.
وقتی میگیم نانای نای خودت رو یه عالمه تکون می دی، سرت رو بالا و پایین می کنی و اگر هم خیلی به وجد بیای دستت رو تو هوا تکون میدی.
دیگه نمیشه جلوی شما رفت بیرون، ددری شدی بدجور و هیشکی جلوی شما جرات نداره لباس بیرونی تنش باشه؛ آخه من می خوام بدونم شما از کجا فرق لباس بیرون و خونه رو می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟ به محض باز شدن در خونه و بیرون رفتن تو راهرو ها جیغ و فریاد خوشحالی سر میزنی.
البته یه استثنا هم در مورد لباس خونه وجود داره و اون دایی سعیده که حتی با شلوارک هم ازش انتظار ددر داری و البته زمانش هم فرق نمی کنه حتی اگر ساعت دوازده شب باشه.
کلا نوع انتظارات شما فرق داره، مثلا از بابا جون(بابای مامان) انتظار بغل داری، از عمه زهرام همینطور؛ بقیه می تونند در امان باشند.
چند روزه که دستت رو میذاری رو گوشت و صدای اااااا از خودت در میاری، وقتی هم ما میگیم الو الو دستت رو میذاری رو گوشت، عمه جون اولین بار وقتی این حرکت شما رو دید انقدر به وجد اومد که سریع فرداش یه تلفن و یه مبایل اسباب بازی برات خرید.
از امروز هم یاد گرفتی بدون کمک از مبل میای بالا، واقعا شگفت انگیزه.
از دیروز فهمیدم که مفهوم قاشق رو می فهمی، به خاطر اینکه دیروز که یه قاشق بهت داده بودم، یه تکه نون که رو دستت بود رو گذاشتی روش و سعی کردی بذاری تو دهن خشگلت اما این کار واقعا سخته. شما کوه احساساتی و واقعا خیلی مهربونی هنوز بلد نیستی بوس کنی اما وقتی خیلی ذوق زده میشی و در پاسخ مهربونی دیگران می خوای ما رو بخوری، و البته اگر خیلی ذوق زده بشی گاز می گیری که این امر فقط در مورد بابامحسن صادقه.
(شما الان خواب بودی و تازه بیدار شدی به قول عمه جون وقتی ارغوان نیست چقدر خونه مون بی مزه است)
راستی شما خودت رو لوس میکنی خیلی قشنگ، وقتی یه نفر بغلت کنه و بخوای خودت رو لوس کنی خودت رو هی تو بغلش شل میکنی و سرت رو میدی عقب مخصوصا وقتی باباجون رو اولین بار می بینی.
مدام می ایستی و با گرفتن مبل ها راه میری، جدیدا هم جو گیر شدی و فکر می کنی اگر دستت به هیجا نباشه میتونی بایستی، البته تا حالا یکی دوبار برای چند ثانیه ایستادی. ایشالله هر چه زودتر راه بری، خیلی دوست دارم برای تولد یک سالگیت راه بری. ایشالله
گفته ها و حکایت ها در مورد فرشته کوچولوی خونه مون زیاده اما واقعا نوشتن با شما که بیدار شدی و میخوای بیای سراغ لب تاب سخته.




ارغوان در تلاش برای حمله به کیک و خوردنش
و البته در این عکس داره کلی حرص می خوره چون عمه زهرا از زیر میز محکم گرفتتش و دستش به کیک نمیرسه.




تولد دو رقمی
